شبکه های اجتماعی

بخش هایی از کتاب چگونه بخواهید چگونه برسید (قسمت اول )

  • 26 مرداد 1398
  • 986
  • 0

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام

خیلی خوشحال هستم که به این مبحث علاقه ‌مند هستید و از شما متشکرم که وقت گذاشتید و سایت رویاهاتوبساز رو انتخاب و دنبال می کنید.   امروز هم در خدمت شما هستیم با قسمتهایی از کتاب" چگونه بخواهید چگونه برسید " اثرمشترک استر هیکس و وین دایر ، با ما همراه باشید . 

 

چه می شد اگر یکی از الهام بخش ترین استادان معنوی همه اعصار را با یکی از پیران  خردمند جهان کنار هم بیاورید؟

 مواجهه ای جادویی،سرشار از بصیرت و روح بخش،که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد!

در این کتاب الهام بخش و پرعظمت،که بر اساس نشستی در آناهیم کالیفرنیاست،دکتر ویــن  دایر و استر هیکس با خرد جمعی،که به نام آبــراهـام شناخته می شود،دور هم نشسته اند .

وین،همه سوالاتی را می پرسد که در بیش از چهل سال تعلیم دیگران،درباره آشتی با خود و کشف خود،اندوخته؛ و آبــراهـام جوابهایی می دهد که ما باید بشنویم و عناوینشان این  موارد است :

  • فرزند پروری،والدین و زنجیره ی زندگی 
  • آیا می توانیم به حالتی برسیم که در آن "عشق بدون هیچ تقابلی" وجود داشته باشد؟ 
  • دارما،سرنوشت و بودن در مسیر خود 
  • کنار آمدن با اخبار ناخوشایند 
  • آیا استادان و راهنمایانی هستند که از عالم بالا آمده باشند؟ 
  • مونسانتو و دستکاری ژنتیکی 
  • و خیلی موضوعات دیگر   

ویــن و استر سال ها با هم دوست بوده اند؛ ولی این اولین بار است که وین در مکالمه ای طولانی،درباره خیلی درسهای زندگی و سوالات گیج کننده،با آبــراهـام درگیر می شود.این کتاب را بخوانید وخودتان این جلسه  ی خارق العاده ذهن ها را تجربه کنید  .

شما با واقعیت،روبه رو نمی شوید. شما خالق واقعیت هستید.

آبــراهـام

 

 مقدمه دکتر ویــن دایر

آموزه های آبــراهــام را تقریبا از سه دهه ی پیش تا حالا با خودم داشته ام. وقتی فرصتی پیش آمد تا مکالمه ای رودررو با کسی داشته باشم که مدت ها بود او را پیشگام خِرد در سیاره ی امروزمان می دانستم،حسابی هیجان زده شدم و ذوق کردم. هربار که دوباره گفته های خِرد جمعی جداشده از جسم به نام آبــراهــام را می خوانم، به آهنگ "بیا و با من

پرواز کن" فکر می کنم. در صفحات این کتاب فرصتی هست برای اوج گرفتن تا بلندایی که  شاید هیچوقت تا قبل از این تصور نکرده باشید.

همانطور که روی صحنه نشسته بودم و با استر صحبت می کردم، وقتی به جواب های شگفت انگیز آبــراهــام گوش می کردم، نه فقط کاملا مسحور چیزی شده بودم که می شنیدم؛ که در ضمن، تحت تاثیر انرژی عمیقی بودم که آن روز عصر در آن اتاق بزرگ وجود داشت. مثل پسر بچه ای بودم که با چشم های گشاد شده به ویترین آبنبات فروشی  خیره شده، چون می تواند کمی از هرچه را که دلش میخواهد امتحان کند.

آموزه هایی که این جا در این کتاب ارائه می شوند، به شما خوانندگان فرصت می دهد ذهن تان را بکار بیندازید تا به وسیله ی خودتان، آن زندگی را خلق کنید که سرشار از هیجان،خوشبختی و حس همیشگیِ باقی ماندن در فضای رسیدن به آرزوها و اهداف است.

آبــراهــام به همه ی سوالات و نظرات من جواب معقولی داد که همین مرا به مکث واداشت تا به واقعیت های ساده ای فکر کنم که با آن می شود به یک زندگی مطابق با وجود حقیقی  مان رسید.

سال ها قبل که دانشجوی جوان مقطع دکترا بودم با حکمتی روبرو شدم که در ذاتش چیزی  بود که به آن می گفتند؛ غریب ترین راز.

9 کلمه مرا به مسیر کشف قدرتی کشاند که در ذهن خودم پنهان بود:"تو همانی می شوی که  در تمام  روز فکرش را می کنی"

آبــراهــام این جا در این کتاب، از طریق تمام این گفتگوی عصرگاهی، یاد من می آورد که این حقیقت بی نظیر،هیچ استثنائی ندارد.حس میکنم نسبت به همه ی کتاب هایی که نوشته ام و تمام آثاری که افتخار داشته ام به جهان،پیشکش کنم، آن چه آبــراهــام در این تبادل نظر به من داده است و شما حالا در دستتـان گرفته اید و می خوانیـد، مهمترین و کاربردی ترین اطلاعاتی وجود دارد که تا ابـد می توانید دریافت کنید. برای آنها که به این قضیه شک دارند و می گویند این دستورالعملِ به ظاهر عقلانی،به ماورای عقلانیت ربط دارد که دور از دسترس آنهاست،می خواهم توجهشان را به سخنی جلب کنم که به مارک توایـن نسبت

می دهند"چیزی که نمی دانید،شما را به مشکل نمی اندازد،بلکه آن چیزی مشکل زاست که  از آن مطمئنید".

اصرار دارم،همینطور که این کتاب را می خوانید و از متن صحبت های یک جلسه ی خصوصی باخبر می شوید،فلسفه ای را تمرین کنید که برند و نشان من در تمام زندگی بزرگسالی ام بوده است؛ یعنی ذهنی داشته باشید که به روی همه چیز باز باشد و به هیچ چیز گیر ندهد و نچسبد.قانون جذب،همین الان، حتی وقتی دارید این کلمات را می خوانید ،دارد کار می کند و همانطور که آبــراهــام به من گفت:"کائنات چیزی را که می گویی،نمی  شنود؛کائنات آن چه را که حس می کنی،می شنود  "

 من هستم، ویــن دبلیو دایر

 

 مقدمه استر هیکس 

از همان شروع  الهام گرفتن از آبــراهــام می دانستم که بخاطر تمایل درونی قدرتمند همسرم،جری هیکس،تجربه ی عجیب،ولی شگفت انگیزی دارد به وجود می آید. تمایل جری برای این که موجود ارزشمندی باشد،به بقیه کمک کند،رو به تعالی باشد؛و درک کند که همه ی این ها چه جوری به دست می آید و چرا ما این جا آمده ایم،مطمئنا دلیل این بود که آبــراهــام شروع کرد به جاری شدن در من. می دانستم که بی اغراق،جری،برای درک این موضوع،زندگی کرد و بابت سوال های بی جوابی که جمع کرده بود، آبــراهــام را فراخواند. بنابراین در شروع و تا سال های زیادی که بعد از آن آمد،اغلب جواب های آبــراهــام ،جواب مستقیم بود به سوال های جری. همین طور که زمان می گذشت و مردم بیشتر و بیشتری شروع به تعامل با آبــراهــام می کردند،محدوده ی سوال ها وسعت پیدا  کرد و پیامشان وسیع تر و عمیق تر شد  .

وقتی رِیـد تریسـی،مدیر انتشارات هی هاوس،پیشنهاد کرد نشستی برگزار شود که در آن آبــراهــام و دکتر ویــن دایر با هم گفتگو کنند،خیلی هیجان زده شدم؛چون می دانستم زندگی ویــن ،روی نقاط قدرتمندی از درک کردن درونش متمرکز است و خیلی مشتاق است هر سوالی را، که تا آن موقع،بی جواب مانده بود،به آبــراهــام منتقل کند. می دانستم تجربه ی  قدرتمندی خواهد بود و همین طور هم شد. بهترین اثر مشترک ما شد   .

 با عشق، استر هیکس 

 یادداشتی برای خوانندگان  

این کتاب بر اساس نشستی در هی هاوس شکل گرفته است که در سیزدهم نوامبر سال 2013  در آناهیم کالیفرنیا برگزار شد و گزارش این نشست در این کتاب،کمی ویرایش شده تا خواندنش راحت تر شود. از آن جا که همیشه کلمات انگلیسی کافی وجود ندارد که افکار متافیزیکی را که استر دریافت می کند،کاملا توضیح دهند،او بعضی وقت ها ترکیب های جدیدی از کلمات را به وجود می آورد و کلمات استاندارد را به روش های جدید به کار می برد. مثلا وقتی لازم نیست،آن ها را با حروف بزرگ انگلیسی می نویسد تا این جوری از راه های جدیدی بگوید که برای نظر انداختن به روش های قدیمیِ نگاه به زندگی،وجود دارد.

 

 فکر بکر رِیـد 

 رِیـد تریسـی: سـلام

به این نشست شگفت انگیز خوش آمدید. اسم من" رِید تریسی" ست و مدیر انتشارات هی هاوس هستم. ما این نشست را بصورت زنده از اینترنت پخش می کنیم،بنابراین وقتی نوبت به مخاطبان می رسد،شما هم می توانید نقشی در برنامه داشته باشید.هزاران نفر در سراسر  جهان دارند همراه شما برنامه را تماشا می کنند .

من 25 سال در انتشارات هی هاوس بوده ام و این یکی از هیجان انگیزترین برنامه هایی است که خودم مدت ها انتظارش را کشیده ام تا ببینم. روزی استر را صدا زدم و گفتم:"من

چنین ایده دیوانه واری دارم.تو چه فکر می کنی که ویــن دایر با آبــراهــام صحبت کند،فقط  شما دو نفر روی صحنه با هم باشید؟ " 

 گفت:"فکر می کنم ایده محشریست ."

 و من گفتم: "چه خوب.همین الان از ویـن می پرسم ."

این نشست،فوق العاده شگفت انگیز خواهد شد،بنابراین بدون این که بیشتر از این معطلتان کنم،مفتخرم که ویــن دایر و استر هیکس را روی صحنه دعوت کنم و به آن ها خوش آمد بگویم .

 

 استر هیکس:خیلی متشکرم.آهای.شماها آماده هستید؟!

 (استر به رِید) ما را به چه کارهایی واداشتی؟ 

ویــن دایر:اوه خدایا!خیلی خوشحالم که اینجا هستم و با یک روح صحبت می کنم؛سال ها  منتظر این نشست بودم  .

 یکی از حاظران:عاشقتم وین  .

 ویــن دایر: اوه خدایا،من هم عاشق شما هستم.عاشق همه شما.خیلی عالیست که اینجا هستم  .

استرهیکس : خب،یکی از من پرسید امشب درباره چی صحبت می کنیم و من گفتم:"نمی دانم و نمی خواهم هم بدانم". نمی خواهم هیچ چیزی در سرم باشد.ولی واقعا ایده ی محشری است

که آدمی مثل دکتر ویـن دایـر با آبــراهــام حرف بزند.چی از این بهتر؟ این واقعا بهترین اثر  مشترک است،مگر نه؟ 

ویــن دایر :واقعا همین طور است.در سال 1987 یا 1988 یکی برایم مجموعه بزرگی از نوارهای کاست آبــراهــام را فرستاد و من آن ها را گوش کردم.بعد،جری واستر و من،ده_دوازده سال پیش،یا حتی بیشتر،با هم آشنا شدیم و من واقعا هوادار جدی آبــراهــام  شدم .

فکر می کنم تا امروز خردمندانه ترین و عمیق ترین آموزه های روی زمین باشد،این باورم  است.

  استرهیکس : ویـن،کتاب های بیشتری نسبت به ما فروخته .

ویــن دایر : من مومن واقعی هستم.می دانی که وقتی کسی به شما حقیقت را می گوید و وقتی

واقعا حقیقت را حس می کنی،دیگر در قلبت جا دارد؛می دانی که به تو به صورت درست  گفته شده که هر چیزی چطور است .

 استرهیکس :بله.این طنین در قلب به وجود می آید  .

ویــن دایر : بله،در من هم طنین انداز می شود.همیشه این طور بوده است و هیچ وقت آن را گم  نمی کنی،در همه صدها یا شاید هزاران باری که صدای تو را شنیده ام .

 استرهیکس : من باید بروم و آبــراهــام را بیاورم،مشکلی نیست؟

 ویــن دایر: احتیاج به جی پی اس یا چیزی مثل آن داری؟ 

استرهیکس : برای من فقط یک دقیقه طول می کشد که ذهنم را پاک کنم تا آن ها سلام کنند،خب،تو می خواهی چه کسی باشی؟ حسم به من می گوید که تو هم می خواهی آبــراهــام باشی.اگر  واقعا می خواهی نظرم را بدانی،فکر می کنم باید مدتی از این کارها بکنی .

 ویــن دایر: خب میدانی،خیلی اتفاق می افتد که من دقیقا همین احساس را داشته باشم  ....

 استرهیکس: خیلی خب،من شروع می کنم.

 آبــراهــام کیست؟ 

ویــن دایر: اول می خواهم به من و بقیه که تماشا می کنند؛و همه کسانی که این جا در این اتاق هستند،بگویی تو کیستی؟ آبــراهــام کیست؟ برای آنها که نمی دانند،از جمله خودم.ممکن است به ما بگویی؟ 

آبــراهــام : مهمترین چیزی که باید توضیح دهم این است که ما آگاهی جمعی هستیم،ارتعاشِ حسی،که خیلی با آن چه همه شما به آن دسترسی دارید،فرقی ندارد.ولی استر،به خاطر سال های سال تمرکز،توانسته فرکانسی به دست بیاورد که بتواند صحبت کند و به او امکان می  دهد با ما ارتباط برقرار کند،بنابراین می تواند صدای ما را واضح تر بشنود   .

هر کسی از نظر فیزیکی متمرکز باشد؛و این شامل همه شما می شود. نمونه ای از انرژی قدرتمند درونیست.و ما آن انرژی قدرتمند درونی هستیم که همه شما نمونه هایش هستید .

ولی همین طور که در تجربیات روزمره تان جلو می روید،بی اغراق،معمولا فرکانس هایی ارتعاشی از نظرِ احساسی پیدا می کنید؛آن هم به علت چیزهایی که شاهدش هستید،که این

فرکانس های متفاوت،مانع می شود شما به تمامی "کسی-که-هستید"برسید. می دانید،ما نمونه  خالص آن انرژی درونی هستیم،بدون فرکانس های مزاحم    .

بعضی ها سعی کرده اند تا ما خودمان را با اصطلاحات فیزیک تعریف کنیم،ولی نمی توانیم. ما کلماتی را برای استـر زمزمه نمی کنیم که او تکرار کند.ما قطعات فکر را عرضه می کنیم و استـر،کلماتی فیزیکی پیدا می کند که با آن قطعات فکری هماهنگی دارند. همه می توانند این کار را بکنند. همه شما می توانید این الهامات را دریافت کنید. با این حال شما می توانید از نقاط جذب مختلف،الهام بگیرید.می توانید در حال و هوای خیلی بدی باشید و الهام بگیرید،ولی آن وقت،دیگر از انرژی قدرتمند درونی،الهام دریافت نمی کنید،بلکه به جایش از قطعات فکری الهام می گیرید که از جسم فیزیکی هستند و با آن  فرکانس احساسی والا همسو نیست    .

بعد،موضوع تنظیم شدن با فرکانس قدرتمند و والا و ارتباط مدام با آن است که باید با چیزی که دریافت می کنید،سازگاری داشته باشد. آسان ترین راه برای توضیحش این است. مهم ترین چیزی که ما می خواهیم به شما و به همه بگوییم این است که همه شما دارید تا حدی این کار را می کنید،اما معمولا با پیگیری انجامش نمی دهید و استر هم همیشه در حالت دریافت الهام از آبــراهــام قرار ندارد.ولی در نشستی مثل این،به خاطر انتظار مخاطبان،برای او دریافت از طرف ما راحت است.ما روی انرژی جنبشی آن خواستی سوار می شویم که همه شما قبلا تجربه کرده اید و بعد،استر،ارتعاش های ما را،آگاهی ما  را،به کلمات ترجمه می کند  .

ویــن دایر: پس آیا شما واقعا مجموعه ای از ارتعاش های این فرکانس های بالاتر و بالاتر  هستید؟ 

آبــراهــام : بشر در تعریف کردن ما با مشکل روبه روست.در ضمن به سختی می توانند آن هایی را تعریف کنند که زمانی در بدن های فیزیکی بوده اند و حالا دوباره به صورت  غیر فیزیکی و غیر جسمانی پدیدار شده اند    .

شما انسان ها،که ما خیلی عاشقتان هستیم،دیدگاه عجیب و غریبی از این زنجیره زندگی دارید.اغلب انسان ها اعتقاد دارند که شما به این بدن ها می آیید و مدتی در آن زندگی می کنید،درست یا غلط و بعد،ترکش می کنید،در حالی که آن چه در واقع دارد اتفاق می افتد این  است که شما جاودانه هستید   .

حتی وقتی دیگر روی بدن های فیزیکی تان متمرکز نیستید،هنوز آگاه هستید و هنوز روی آن چه این جا روی زمین می گذرد،متمرکز هستید.نوعی آگاهی جمعیست که به هر کاری

که شما بخواهید انجام دهید،خیلی علاقه مند است،خیلی مشتاق است.همه شما به آن دسترسی  مستقیم دارید   .

ویــن دایر: پس معمولا می شنوم که می گویند ما اینجا مثل موجودات بشری نیستیم که تجربه معنوی دارند،بلکه برعکس است.ما موجودات معنوی نامحدودی هستیم که فقط تجربه موقت بشری داریم   .

آبــراهــام : وقتی در لحظه اکنون تان ایستاده اید و خودتان را به ارتعاش احساسی پرواز در اوج تمرین داده اید،جایی که بدخُلق نیستید یا غمگین نیستید یا درباره چیزی نگرانی ندارید،آن وقت است که می توانید بگذارید الهام جاری شود.حالا شما خیلی بیشتر از آن چیزی هستید که فکر می کردید باید باشید.الان،شما نمونه ای از انرژی قدرتمند درونی

هستید.در این موقع،وضوح و اشتیاق را حس می کنید.در این موقع است که ساعت خُرمی و  خوشیست.شما در مفرح ترین زمان تان هستید و احساس می کنید بهترین هستید    .

شما واقعیت خودتان را می سازید و این کار را می کنید چون افکاری که در سرتان است باعث می شونداز شما فرکانسی ارتعاشی جاری شود و قانون جذب هم مدام به آن واکنش نشان می دهد.بنابراین،شما در همه لحظات بیداری دارید نقطه جذب خودتان را خلق می کنید و هرچه تجربه می کنید به علت جریان ارتعاشیتان و واکنش قانون جذب به آن

ارتعاش،برایتان پیش می آید.مثل این است که انگار روی یک جور درجه چرخان ارتعاشی ایستاده اید که فقط چیزهایی با همان ارتعاش می توانند روی آن درجه به شما ملحق شوند.درجه شما بسته به افکاری که به آن ها فکر می کنید و هیجان هایی که احساس می کنید،تغییر می کند   .

 

شما درجه احساسی را از طریق چیزهایی که رویشان متمرکز می شوید،انتخاب می کنید.می توانید درجه ای احساسی را انتخاب کنید که حس سرحالی یا عشق یا آزادی یا سرور دارد.یا شاید درجه ای احساسی را انتخاب کنید که حس اندوه یا ناامیدی دارد.شاید از طریق آدمهایی که ملاقاتتان می کنند،بتوانید بگویید روی کدام درجه احساسی هستید.اگر آدم  های بدخُلق،دورتان را گرفته اند،روی درجه بدخُلقی هستید. واقعا به همین سادگیست.

  آن ها سراغتان می آیند،چون برایشان شرکای ارتعاشی-احساسی تمام و کمالی هستید  . چون می توانید خودتان را آگاهانه روی این درجات چرخان ارتعاشی بگذارید،پس می توانید رُک و پوست کنده بفهمید که چرا تک تک این مسائل برایتان پیش می آید،یا برای هر کس  دیگری،اتفاق می افُتد.  

 

 الهام چیست؟       

 ویــن دایر : سال ها پیش، کتابی نوشتم به اسم "الهام "

دو هزار سال پیش استاد بزرگی در این سیاره بوده به نام "پتنجلی " patanjali 

که گفته وقتی هدف والایی به شما الهام می شود،مثل انجام پروژه ای خارق العاده،همه افکارتان،بندهایشان را پاره و رها می کنند. ذهنتان فراتر از محدودیتها می رود،آگاهیتان در همه جهات توسعه پیدا می کند و چشم باز می کنید و می بینید در دنیای شگفت انگیز نو و بزرگی به سر می برید     .

او ادامه داده: وقتی به شما الهام می شود،نیروهای خفته،قوای ذهنی و استعدادها زنده می شوند و خودتان را کشف می کنید تا نسبت به آن چه همیشه از خودتان در رویا می دیدید،هرچه تا حالا بوده اید،فرد بزرگتری شوید. تقریبا مثل این است که کشف کنید خودتان تائو هستید یا ذهن خدایی یا هر اسمی که روی این انرژی قدرتمند درونی می گذارید که درباره آن می زنید؛این موضوع را می خواهم از شما بپرسم  .

آبــراهــام: اخیرا ما را این جور توضیح می دهند که وقتی صبح از خواب بیدار می شوید،پتانسیل بودن در آن بالاترین فرکانس احساسی را دارید،چون وقتی خواب هستید،انرژی جنبشیِ نقطه جذبتان متوقف می شود.   

بنابراین اول صبح که از خواب بیدار میشوید،قبل از اینکه به این فکر کنید دیروز چه اتفاقات بدی افتاده یا امروز چه باید بکنید،بیشترین توان هم تراز شدن با انرژی خالص و مثبت را دارید . بنابراین اگر بتوانید آن جا متمرکز شوید و بگذارید کمی انرژی جنبشی در زمینه این احساس راه بیفتد،آن چه اتفاق می افُتد این است که با آن آگاهیِ انرژیِ قدرتمندِ درونی تنظیم می شوید.همان انرژی که همیشه به هرکاری که می کنید،آگاه است.ولی این چیزی نیست که همین طور خود به خود اتفاق بیفتد.شما باید خودتان را روی ان همترازیِ احساسی،متمرکز کنید.این بهترین روش توصیفش است    .

به عبارت دیگر،انرژی قدرتمند درونی برای همه و همیشه آن جا هست.ما همیشه آن جا هستیم.بنابراین وقتی از حضورِ انرژی درونی آگاه هستید و وقتی که ارتعاشِ احساسیِ مزاحمی عرضه نمی کنید که همترازیتان را با انرژی قدرتمند درونی از بین ببرد،لحظه های شگفت انگیزی خواهید داشت و می توانید همیشه این کار را بکنید.مردم به کسانی که این کار را می کنند می گویند استاد. ولی همه شما می توانید این کار را بکنید.مهارت در تمرکز است. راهش همین است   .

 

انرژی جنبشی صبح زود

ویــن دایر: من هر روز صبح حدود ساعت سه بیدار می شوم.خیلی سال ها پیش شاعری به نام مولوی بوده که گفته: "این بادِ سحر محرم راز است،مَخُسب،مَخُسب،مَخُسب،مَخُسب  "

من خیلی از کتاب ها را وقتی نوشتم که این طور از خواب بیدار شده ام. این چیست؟ چیست که مرا بیدار می کند؟تقریبا می توانم زمان دقیقش را به شما بگویم . 

در فیلمی که سالها پیش از من ساخته شد،به نام "انتقال" ، ساعتی نشان داده می شد که تقریبا هربار روی سه وسیزده دقیقه بعد از نیمه شب بود. آیا کار فرشتگان است؟آیا این نیروی درونی خداگونه است؟ آیا کسی هست که می گوید:"این هدف توست،این زمانیست که هیچ چیز حواست را پرت نمی کند؟     "

آبــراهــام: چیزی که ما بیشتر از همه می خواهیم بگوییم این است که انرژی قدرتمند درونی همیشه در دسترس شماست.اما آن چه در این داستان اهمیت دارد این است که به دلایلی در این زمان تصمیم می گیرید که گوش دهید و توجه کنید .

ویــن دایر: ولی لزومی ندارد که تصمیم بگیرم؛چون هیچ کس دیگری آن اطراف نیست که حواس مرا پرت کند .

آبــراهــام: خیلی مهم است که به این موضوع بپردازیم.چه چیزی درباره آن موقع اهمیت دارد؟چه اتفاقی می افتد که شما را متمرکز و پذیراتر می کند؟ این همان انرژی جنبشیِ افکار شماست که وقتی خواب هستید متوقف می شود،بنابراین هیچ ارتعاش متناقضی به درونتان راه نمی برد،پس بیشتر احتمال دارد که در این زمان بشنوید     .

وقتی استر در آن ساعات صبح زود بیدار میشود به خود می گوید:"آیا بیدار هستم؟چون اگر بیدار باشم باید اوج بگیرم." به عبارت دیگر او آسانتر می تواند به علت این که درآن ساعات،مقاومتی درونی وجود ندارد،بین افکاری که عرضه می شود،انتخاب کند.برای همین است که درباره اش حرف می زنید     .

ویــن دایر: بله.ولی من درباره خودم فهمیده ام که خلاقانه ترین لحظاتم ساعات میانی شب است .

آبــراهــام: خب،فکر کن چرا این طور است؟ وقتی به چیزی فقط به اندازه هفده ثانیه فکر می کنید،قانون جذب فکر دیگری شبیه آن را می آورد.بنابراین انرژی جنبشی از پسِ آن می آید     .

ویــن دایر: منظورت چیست که قانون جذب فکر دیگری شبیه آن را می آورد؟ قانون جذب چیست؟ 

آبــراهــام: بگذارید بگوییم که شما صبح از خواب بیدار می شوید و به جای یافتن آن فضای شفاف که بصورت بالقوه برای شماآن جا هست،درباره مشکلی فکر می کنید که دیروز در محل کار داشتید.مخمصه ای یادتان می آید که وسط آن بودید.درباره ناراحتی فکر می کنید.درباره اختلاف ها فکر می کنید و وقتی هفده ثانیه روی آن متمرکز شوید،افکار بیشتری شبیه آن به ذهنتان خطور می کند .

اگر هفده ثانیه دیگر هم درگیر آن افکار شوید،بازهم انرژی جنبشیِ بیشتری به وجود خواهد آمد.هفده ثانیه دیگر،بازهم انرژی جنبشی بیشتر؛تا اینکه از آستانه شصت و هشت ثانیه رد می شوید.در زمانی به این کوتاهی،چشم اندازتان را  به ایجاد همسویی و تمرکز با انرژی قدرتمند درونی از دست می دهید .

این اتفاق اخیرا برای استر افتاد،بنابراین ما به او می گوییم:خب،همیشه می توانی فردا دوباره با افکار مثبت تری شروع کنی .

استـر گفت: من این را نمی پذیرم که باید کل این زمان را صبر کنم تا فردا به درجه احساسی بلندپروازانه خودم برگردم.می دانم که می توانم با تمرکز به آن برسم . ما توافق کردیم که استـر با کمی تمرکزِ آگاهانه می تواند به جریان مثبت تر افکار برگردد،ولی خیلی راحت تر است که آن را قبل از تکانه ی منفی انجام دهد تا بگذارد بعد از این که انرژی جنبشیِ منفی،کار خودش را کرد.    

بنابراین ما دوست داریم درباره قانون جذب صحبت کنیم؛چون موتوری ارتعاشیست که همه چیز را مدیریت می کند.نمی توانیم درباره قانون جذب بدون اشاره به انرژی جنبشی صحبت کنیم؛چون در افکار،انرژی جنبشی وجود دارد و اگر به اندازه کافی درگیر فکری شوید،به عادت قوی فکری تبدیل می شود.باور،این طور است.  باور،همان فکریست که شما مدام به آن فکر کرده اید.بعضی وقتها باورهایی را ادامه می دهید که خدمتی به شما نمی کنند؛ولی وقتی اول صبح بیدار می شوید،آن باورها به اندازه کافی غیرفعال هستند که بتوانید فکر تازه دیگری پیدا کنید.فکر تازه از انرژی قدرتمند درونیتان می آید که درباره این است: "کسی-که-واقعا-هستید" و این که واقعا چه می دانید  .

ویــن دایر: آیا بر عکسش هم درست است که وقتی بیدار می شوید،فکر خیلی مثبتی داشته باشید،مثل این که من دارم خودم را شفا می دهم از...؟  

آبــراهــام: خب،شگفت انگیز است وقتی کاری می کنید که آن انرژی جنبشی راه بیفتد  .

 

ویــن دایر: ولی آیا قانون هفده ثانیه برای آن هم کاربرد دارد؟ 

آبــراهــام: قانون هفده ثانیه برای همه چیز کاربرد دارد.خیلی برایتان مفید است که بدانید قانون جذب،چه از ان با خبر باشید و چه نباشید،به ارتعاش احساسی که همین حالا بروز می دهید،واکنش نشان می دهد و بنابراین انرژی جنبشی اتفاق می افتد.بنابراین اگر ما در وجود شما باشیم و فکر،احساس خوبی داشته باشد،روی آن متمرکز می شویم.بیشتر درباره آن فکر خواهیم کرد.درباره آن حرف خواهیم زد.آن را خواهیم نوشت.درباره اش با بقیه بحث خواهیم کرد.ما به عمد آن انرژی جنبشی را تشویق خواهیم کرد.ولی اگر فکر ناراحت کننده ای باشد که احساس ناراحت کننده ای داشته باشد،ما نهایت تلاشمان را می کنیم تا آن را به همه اجزای زندگیتان تعمیم دهیم  .

هر چه به فکر ویژه تر بیندیشید،انرژی جنبشی،سریعتر می شود.هرقدر به صورت کلی و غیردقیق فکر کنید،انرژی جنبشی آهسته تر است   .

استـر موقعی را به یاد می آوردکه در سن فرانسیسکو بود و داشت به سمت بالای یکی از تپه های آن جا رانندگی می کرد.نمی توانست باور کند که مردم واقعا بتوانند در این تپه ها با ماشین هایشان بالا و پایین بروند. حالا تصور کنید ماشینتان را در بالای یکی از آن تپه ها بگذارید و خلاص کنید و ترمز دستی را هم بخوابانید. حالا فقط برای اینکه ببینید چه اتفاقی می افتد،ضربه آرامی به پشت ماشینتان بزنید.خب،می دانید چه اتفاقی می افتد.فقط با یک اشاره کوچک ماشینتان ُسُر می خورد پایین تپه. اگر درست به موقع جلوی آن باشید و اجازه دهید به شما برخورد کند،خیلی راحت می توانید آن انرژی جنبشی ناخواسته را متوقف کنید.ولی حتما نمی خواهید پایین آن تپه باشید و بخواهید آن انرژی جنبشی ناخواسته ی ماشین را متوقف کنید؛چون دیگر خیلی سرعت گرفته است    .

افکارتان هم همین طور هستند.هر فکری،ارتعاش است و قانون جذب به هر فکری واکنش نشان می دهد. بنابراین آن فکر،سرعت می گیرد و بیشتر می شود.فقط سوال این است:آیا این فکر،همانیست که می خواهید بیشتر شود؟ چون به هر حال بیشتر خواهد شد.قانون جذب اصرار دارد که این طور شود   .

درباره جملات تاکیدی           

ویــن دایر: من خیلی درباره مبحث "من هستم" صحبت کرده ام."من هستم" اسم دیگری برای انرژی قدرتمند درونی است.اگر احساس ضعیف بودن می کنید،ولی صدایی در سرتان است که می گوید من قوی هستم،یا من خوب هستم،یا من شفا یافته ام،یا من ثروتمند هستم،یا من مثبت هستم،یا من با محبت هستم،... منظورم یکی از سطور کتاب "جوئل" که بخشی از کتاب انجیل عبری می باشد،است: بگذارید که مرد ضعیف بگوید،من قوی هستم     .

آبــراهــام: درک می کنیم،با این حالا ممکن است برعکس،اثر برعکس بگذارد؛چون هر موضوعی در واقع،دو موضوع است: خواسته و ناخواسته. بنابراین اگر احساس نمی کنید قوی هستید،ولی می گویید من قوی هستم،کدام بخش را واقعا فعال می کنید؟ 

موقعی که احساس نیاز پیدا می کنید که تلاش زیادی به خرج دهید،معمولا تلاش می کنید بر آن احساس منفی که واقعا دارید غلبه کنید؛که این تلاش و تمرکزتان روی آن احساس منفی،به صورت ارتعاشی ادامه پیدا می کند.بنابراین به جای آن که آن طور که می خواهید کار کند،برعکس کار می کند.در واقع دارید تلاش می کنید آن جملات تاکیدی و کارها،آن فکر منفی را جبران کنند. چون این فکر منفی در تضاد با آن چیزی است که واقعا می خواهید. کلمات شما نمی توانند با آن جریان مخالفت کنند. برای این است که حس می کنید باید سخت تر تلاش کنید.

جملات تاکیدی،شگفت انگیز هستند؛ولی باید مطمئن شویم وقتی جملات تاکیدی می گوییم واقعا احساس خوبی داریم،چون کائنات چیزی را که می گویید،نمی شنود؛منظور شما را می فهمد .

 

ویــن دایر: کائنات به احساس واکنش نشان می دهد،مگر نه؟   

آبــراهــام: درست است.از روی همین می فهمد که منظورتان چیست.بنابراین اگر احساس کنید ضعیف هستید،ولی ادعا کنید که قوی هستیدو هرچه بیشتر این را فریاد بزنید،کائنات بیشتر می شنود که چیزی را که احساس نمی کنید یا به آن باور ندارید و نمونه اش همین است که این قدر دارید تلاش می کنید  .

مثل این است که با قایقتان به کنار رودخانه بروید و آن را درآب بگذارید،طوری که سرش به طرف بالای جریان باشد و بعد،به سختی پارو بزنید.چون باور دارید برای این که کاری انجام بپذیرد،باید تلاش کنید. ولی قانون جذب،مسیر را برای کم ترین مقاومت فراهم می کند .شما انرژی قدرتمن درونی در وجودتان دارید که مسیر آسانی پدید می آورد. مسیری با کم ترین مقاومت  که وقتی در آن مسیر هستید،می توانید احساسش کنید و وقتی از آن خارج می شوید،باز هم می توانید احساسش کنید .

هرچه بیشتر ادعا کنید که در آن قرار دارید،بیشتر از آن خارج می شوید و به تقلا می افتید که به آن برسید. بعضی وقتها بهتر است فقط کمی آرام شوید  .

گزینه ها قبل از به دنیا آمدن           

ویــن دایر: بسیار خب.من سوال خیلی مهمی دارم. نه اینکه تا حالا سوال ها مهم نبودند.من هشت فرزند دارم. 

استر به شوخی: همدردی ما را بپذیر!! 

ویــن دایر: خب،قبل از اینکه فرزندی داشته باشم،هشت نظریه برای پرورش بچه ها داشتم.حالا هشت فرزند دارم وهیچ نظریه ای درباره پرورش آنها ندارم.دختری دارم که اسمش سِرِناست.وقتی نَه یا ده ساله بود،مدام از پدری کردن من ایراد می گرفت؛از فرزند پروری من؛می دانید،کلی به من توصیه می کرد که چطور این کار و آن کار را غلط انجام دادم  . من داشتم به بعضی چیزهایی که آبراهام می گفت گوش می کردم و بعد،یک روز که دیگر از شکایت هایش ذله شده بودم،به او گفتم:"می دونی،اگه تو از پدری کردن من خوشت نمیاد،یعنی از نوع پدری که هستم؛نباید من رو سرزنش کنی،در واقع باید یک نگاه بندازی به خودت و از خودت بپرسی که چرا در این جهان،من رو انتخاب کردی که پدرت بشم  . "

دستهایش را زد به کمرش ، برایم پشت چشم نازک کرد؛از آن نگاه هایی که بچه های ده ساله می کنند؛و گفت: داری بهم می گی در واقع من انتخاب کردم که تو پدرم باشی و مامان رو انتخاب کردم که مادرم باشه؟   

گفتم: دقیقا همینطوره و وقتی داری تصمیم های مهم می گیری،باید واقعا حواست رو جمع کنی    .

آبــراهــام: در ضمن "تو همین حالا داری آن نوع والدی را که من هستم،احضار می کنی.توقع تو خیلی قدرتمند است،من نمی توانم نادیده اش بگیرم.به نظر می رسد ما با خودمان روی یک نقطه ارتعاشی قرار گذاشته ایم که کاری  می کند بخواهیم بقیه را برای چیزی سرزنش کنیم که برایمان اتفاق می افتد   .

ویــن دایر: بنابراین واکنش نهایی من به او این بود که فکر می کنم بهترین واکنشی باشد که تا حالا از یکی از فرزندانم داشته ام: "خب پس،باید بجنبم    "

حالا سوال من از شما آبراهام این است: قبل از این که به شکل این دنیایی ظاهر بشویم،آیا دسترسی داریم که بدانیم یا انتخاب کنیم والدینمان قرار است چه کسانی باشند؟   

آبــراهــام: بله 

ویــن دایر: چطوری؟ 

آبــراهــام: خب،سیر قدرتمندی دارد.برنامه ای نیرومند،ولی مختص همه است.تو می دانستی که قرار است به این شکل ظاهر شوی و می دانستی که با این حرکت متفاوت به کمال می رسی.می دانستی که این تنوع برای ترجیحاتِ شخصیِ جدیدت به تو الهام می دهد.   

ویــن دایر: ولی می گویی می دانستی،چطور می دانستم؟ منظورم این است که هیچ مغزی وجود ندارد که کار کند،هیچ بدنی وجود ندارد که کار کند،در حالت بی شکل   ...

آبــراهــام: (به شوخی) مغز را چه به آگاهی و دانستن؟  

ویــن دایر: تو کسی هستی که باید به این سوال جواب بدهی    

آبــراهــام: مغز،ساز و کار تمرکزکننده ای است که این جا روی زمین ازآن استفاده می کنید. ولی آن جا، آگاهیـست؛ که جدای از چیزیست که شما به آن تمـرکزبشـر روی مغـز می گوئید.همان عامل ارتعاشی ست که ما مدام درباره اش حرف می زنیم. ما درباره ی ارتعاش صحبت میکنیم.درباره ی انرژی صحبت میکنیم. درباره ی فکر صحبت میکنیم. و درنهایت، وقتی انرژی جنبشی کافی وجود داشته باشد،شما هیجانات را حس خواهید کرد. ما اذعان می کنیم هیجاناتی که شما حس می کنید،علائم و نشانه ها هستند. در آن جا مقدار قابل توجهی انرژی جنبشی وجود دارد که قبل از آن اتفاق افتاده است که هیجاناتتان به شما نشان دهند چقدر با آن چشم انداز کلی تر وجودتان که بهترین و کاملترین است؛از نظر احساسی هم تراز شده اید یا نشده اید  .

بنابراین قبل از آنکه به این بدن فیزیکی بیایید،خودتان،آگاهی بوده اید.مشتاق بودید که مقداری آگاهی را به بدن فیزیکی پرتاب کنید،چون می دانستید که در این بدن فیزیکی،باه همه ی موجودات فیزیکی شگفت انگیز و متنوع دیگر که در این واقعیت فضا-زمان با شما سهیم هستند،ایده های جدیدی به شما الهام می شود و این واقعا شما را برانگیخته می کند،چون شما موجودی روحانی هستید.می دانستید آن موجود که با بدنی فیزیکی متولد می شود و با تنوع و تضاد  سیاره ی زمین احاطه می شود؛با ایده های جدید تحریک می شود و این که ایده های جدید،دیگر روحانی نیستند. می دانستید این واقعیت فضا-زمان ادامه می یابد تا ایده های جدید را الهام کند. بنابراین حسی کلی از خوشبختی خودتان دارید و ارزشمندی مطلقتان را درک می کنید  .

از آن جا که جری به شکل غیر جسمانی و غیر فیزیکی خود رسیده،یکی از بزرگترین مزایا،برای استر و همه ی شما،این است که استر اکنون حسِ اشتیاقی به حضور مداوم او(همان جنبه ی غیر فیزیکی) و آگاهی و علاقه اش به چیزهایی دارد که جری، الان در عالم غیر فیزیکی انجام می دهد.استر می تواند آگاهی او را و هم ترازی احساسی اش را با او حس کند. استر می تواند حس کند چه موقع از مسیری که با او در آن سازگاری ارتعاشی ندارد،خارج شود. می دانی که جری مثالی از آگاهیِ غیر فیزیکی و غیر جسمی ست که همیشه وجود دارد .

بشر معمولا باورش شده که زنجیره ی زندگی اینطور است که نسلی متولد می شود،بعد،نسلی دیگر و سپس نسلی دیگر، ولی زنجیره ی درست زندگی این نیست. زنجیره ی درست زندگی این است که شما در بدن فیزیکی ظاهر می شوید؛تضاد و تنوع را کشف می کنید و چیزهایی را پیدا می کنید که برایتان جالب است و از آن ها لذت می برید،چیزهایی که سرگرم و تشویقتان می کنند؛و در ادامه تمایلات جدیدی از شما متولد می شود. آن چیزهایی که شما متولدشان می کنید،وقتی شما مسیرتان را به سمت زندگی غیر فیزیکی و غیر جسمی ادامه می دهید،متوقف نمی شود.بلکه به آن چهارچوب آگاهی غیر فیزیکی و غیر جسمی می پیوندید که مشتاقانه به همان چیزهایی علاقه مند است که شما ،قبل از این که چیزی را تجربه کنید که آدم ها به آن می گویند مرگ،به آن علاقه مند بودید ولی حالا،از چشم انداز غیر فیزیکی تان،از جایی بدون مقاومت، به آن چیزها علاقه مند هستید.حالا در آن بعد غیر جسمی دیگر به خاطر شک و بی ارزش دانستن،باتمایلات و خواسته هایتان مخالفت نمی کنید.حالا شما انرژیِ خالص و مثبت هستید.  

این ضربه های هیجانی که از سر می گذرانید نشان می دهد  ماهم به عنوان آگاهیِ جمعی،درآن لحظه به همان اندازه از آن ها هیجان زده ایم.شما فکر می کنید این ضربه های هیجانی فقط متعلق به شماست،اما در واقع هم طنین شدن احساسیِ شما با چیزیست که ما حس می کنیم. پس هیچوقت این واقعیت را اشتباه نگیرید که ما تمرکز غیر فیزیکی و غیر جسمی و بنابراین بی شکل هستیم؛یعنی بدون ذهن یا بدون هیجانات یا بدون علاقه و حس و اشتیاق   .

تاثیر متقابل روی آن ها که "می میرند"         

ویــن دایر: می دانم که در دنیای بی زمان،قبل و بعدی وجود ندارد و همانطور که الان گفتی،جری فقط دنیای فیزیکی را ترک گفته و مادرِ من هم همین اخیرا دنیای فیزیکی را ترک کرده است.آیا او می تواند صدای مرا بشناسد؟ 

آبــراهــام: نه تنها می تواند بشناسد که این کار را تمام روز و هر روز می کند. ولی باید درباره مادرت تغییر زاویه بدهی،چون وقتی او به صورت غیرجسمانی و غیرفیزیکی پدیدار شد،همه شک ها و ترس ها و نگرانی ها و همه آن مشخصه های شخصیتی را،که در دنباله فیزیکی اش جمع کرده بود،گذاشته است کنار   .

برای این است که ما دوست داریم به تو یادآوری کنیم که وقتی صبح از خواب بیدار می شوی،ظرفیتِ بالقوه فشار دادنِ دکمه بازیابی و تنظیمِ درستِ احساس را داری،چون وقتی به حالت غیرجسمانی و غیرفیزیکی پدیدار می شوی،همین اتفاق می افُتد.دکمه ی تنظیمِ مجدد را فشار می دهی. علاقه ات را از دست نمی دهی؛در حقیقت،علاقه ات مشتاقانه تر از هر وقت دیگری ست.ولی اگر مادرت را مثل زمانی به یاد داشته باشی که در بدنش بوده؛ نمی توانی با او هم طنین شوی؛ چون قبلا همه ی مقاومتش را پشت سر گذاشته   .

ویــن دایر: امسال تابستان مدت کوتاهی بعد از درگذشت مادرم در گلاسکوی اسکاتلند،بودم.او همان جا در اتاق با من بود

آبــراهــام:بله.لحظاتی که تو مقاومت نداری به تماشا می نشیند  .

ویــن دایر: بعد از درگذشت او،نخستین بار بود که نوعی رویا در بیداری داشتم،رویایی شفاف .

او در نودوشش سالگی فوت کرد؛ولی در رویای من چهل ساله بود.من به سمت بالای جاده می راندم و از دری باز داخل شدم.اما آن جا یک توری داشت که قبلا نبود و من نمی توانستم توری را باز کنم  .

آبــراهــام:چون توری نشان دهنده ی مقاومتی ست که تو به دیدنش عادت داری  .

ویــن دایر: بعد،مادرم راحت در را باز کرد. البته او در را به طرف داخل باز کرد.در را به طرف داخل باز کرد و من به او گفتم:"تو نمی توانی این جا باشی،تو نمی توانی این جا باشی؛تو مرده ای،تو مرده ای."همین که این کلمات را گفتم او محو شد  .

آبــراهــام:برای این که توانایی تو برای دیدن او تغییر کرد  .

ویــن دایر: و او پیر شد. بازوهایش از زنی چهل ساله به بازوهای زنی نودوشش ساله تغییر کرد  .

 

آبــراهــام:بله،خب،او می خواست که تو شکلش را در حد ذهن خودت تقلیل دهی  .

ویــن دایر: من با "لوییس هی" صحبت کردم، دوست عزیز من و استر؛ و او گفت که دلیلش این است که مادرم نمی توانست آن جا با من بماند   ...

آبــراهــام:این نیست که او نمی توانست بماند،بلکه تو نمی توانستی او را ببینی.می دانی ،ناتوانیِ بشریِ تو در درک کردنِ او بود،نه در وجود نداشتن او.  

ویــن دایر : بنابراین مفهوم مرگ  ...

آبــراهــام:هیچ مرگی وجود ندارد  .

ویــن دایر : صحیح   .

آبــراهــام:فقط زندگی ست و باز هم زندگی. الان مفهوم مرگ برابر است با شفافیت و اشتیاق و سرزندگی و سرشاری و قاطعیت و یقین و ارزشمندی و شور وعلاقه به آن چه تو داری.بیش از هروقتِ دیگری!وقتی او در بدن فیزیکی اش بوده،هیچ وقت نمی توانست شکوهِ واقعی آن چه تو واقعا بودی را بفهمد.ولی الان می تواند.او هیچ نمی دانست که تو چقدر خوب هستی.عاشق تو بود،ولی نه آن طور که الان هست  .

ویــن دایر : حالا حسش می کنم  .

آبــراهــام:بله،او همه جا هست،مگرنه؟( آبــراهــام به حضار نگاه می کند و می پرسد) آیا شما هاله هایی را که این جا شناورند می بینید؟بله؟    

ادامه دارد... 

دوستان شما این مطالب را نیز مطالعه کرده اند : 

17 باور و اعتقاد افراد ثروتمند 

قدرت ذهن و روش های کنترل ضمیرناخودآگاه 

جذب همسر دلخواه 

 

بخش هایی از کتاب چگونه بخواهید چگونه برسید (قسمت اول )

به اشتراک بگذارید

امتیاز شما به این مطلب

تعداد امتیازها: 1

نظرات کاربران

شما هم میتوانید نظر خود را در رابطه با این مطلب برای ما ارسال نمایید.

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh

مطالب مرتبط