شبکه های اجتماعی

بخش هایی از کتاب چگونه بخواهید چگونه برسید (قسمت دوم )

  • 29 مرداد 1398
  • 798
  • 0

به نام خداوندی که در همین نزدیکی هاست 

 

با بخش دوم کتاب بی نظیر "چگونه بخواهید چگونه برسید" اثر مشترک استر هیکس و وین دایر در خدمت شما هستیم. از شما ممنونیم که با رویاهاتوبساز همراه هستید . 

 

 او پدرش را بخشید  

وین دایر :  از وقتی میکروفون را گرفتم و شروع کردم به صحبت با تو،دلم می خواهد درباره ی تجربه ی خودم،وقتی پسر جوانی بودم،حرف بزنم.من ده سالِ اولِ زندگی ام را در مجموعه ای از پرورشگاه ها و یتیم خانه ها و جاهایی مثل این گذراندم.پدرم مردی بود که ناگهان گذاشت و رفت.مدتی زندان بود.مردِ خیلی بددهنی بود.مادرم را با سه پسرِ زیرِ  چهارسال گذاشت و رفت.یک دفعه ناپدید شد.قصه اش مفصل است   ...

آبــراهــام:این درست همان طوری اتفاق افتاد که تو برنامه ریزی کرده بودی.مسیری بوده که تو می خواستی،چون تو در کُنه وجودت،جوینده ی آزادی هستی و نمی خواستی کسی  دوروبرت رییس بازی دربیاورد  .

وین دایر :  بله،خیلی شنیده ام که فرزندانم این حرف را می زنند،بارها و بارها؛و من معمولا می گویم وقتی بچه ی کوچکی می گوید:"تو رییس من نیستی" آن بچه ی کوچک نیست که آن  حرف را می زند،کسی ست که می گوید:"من باید آزاد باشم".  

آبــراهــام:آن ها می گویند:"من خودمختارم.من با منطقِ بزرگی آمده ام.من راهنمایی را از  انرژی قدرتمند درونی ام می گیرم.من با آن چه واقعا هستم،تنظیم می شوم  ".

وین دایر :  بنابراین من هیچ وقت پدرم را ندیدم و با خشمی در دل بزرگ شدم؛خشم به مردی که توانست بگذارد برود و هیچ وقت برنگردد و هیچ وقت هیچ حمایتی نکند و هیچ وقت جویای  حال سه پسرش یا چیز دیگری نشود.من از هر سه کوچک تر بودم    .

آبــراهــام:او نقش خودش را انجام داد.به تو راهی داد برای جسمانی شدن. اغلب پدرو  مادرها خیلی بیش تر از این که الان گفتیم با قضیه ی بچه هایشان درگیر می شوند   .

 وین دایر :  آیا من انتخابش کردم که پدرم باشد؟ 

 آبــراهــام:بله.تعمدی  .

وین دایر :  به همین خاطر معنادارترین لحظه ی زندگی ام در 1974وقتی بود که در سی و چهار سالگی رفتم سرمزارش در بیلوکسی می سی سی پی. قبل از آن مشروب می خوردم و اضافه وزن داشتم و مهار زندگی از دستم خارج بود.از خودم خوب مراقبت نمی کردم.می نوشتم.چند کتاب درسی نوشته بودم.ولی نمی توانستم واقعا به آن جور نوشته هایی که دلم  می خواست،برسم.جور در نمی آمد  .

 آبــراهــام:خیلی خشمگین بودی  .

وین دایر :  بله،پر از خشم بودم.با کابوس از خواب بیدار می شدم؛که تقریبا هرشب اتفاق می افتاد و فقط داد می زدم و با او می جنگیدم و عرق می کردم.رفتم سرمزارش،30اوت

1974بود. واقعا آن جا رفتم تا سر مزارش کاری بکنم. دو ساعت یا بیش تر آن جا بودم و برگشتم سمت ماشین تا برگردم نیواورلئان و بعد هم بروم نیویورک.درس می دادم؛استاد  دانشگاهِ سنت جونزِ نیویورک بودم.ولی چیزی صدایم کرد که برگردم.  

 آبــراهــام:چقدر در جاده رفته بودی که صدایت کرد؟  

وین دایر : تازه سوار ماشین شده بودم. داخل ماشین بودم که چیزی گفت:"برگرد سرمزار."سرمزارش رفتم و هق هق گریه کردم و بخشیدمش.گفتم:"از این لحظه به بعد،برایت عشق می فرستم." او را بزرگ ترین معلمم خواندم.از آن به بعد، همه چیز در زندگی ام عوض شد.نوشته هایم اوج گرفتند.کتابی نوشتم که در کل دنیا پرفروش شد. همه  اش وقتی آمد که آن خشم و غضب را رها کردم  .

آبــراهــام:فکر می کنی چه اتفاقی افتاد؟چون او همیشه آن جا با تو بود. او همیشه عاشقت  بود.همیشه به تو افتخار می کرد.همیشه از تو تقدیر می کرد   .

 وین دایر : واقعا؟  

آبــراهــام:چون او همان انرژی قدرتمند درونی ست.بنابراین او این طور احساس می کرد ... 

 وین دایر : حتی وقتی این جا روی این سیاره بود و وجود داشت؟ 

 آبــراهــام:نه. آن موقع کلا از دست رفته بود  .

 وین دایر : بله،مدت زیادی را در زندان بود   .

آبــراهــام:ولی وقتی به شکل غیرفیزیکی و غیرجسمانی درآمد،در آن جا انرژی خالص و مثبت بود.بنابراین تاثیرش قوی بود و تمایل تو برای درک همه ی این ها،تمایلت برای آموختنِ این،تمایلت برای رها کردنِ مقاومتی هم که تو را عقب نگه می داشت،قوی بود.درواقع،وقتی تو کسی را می بخشی،می گذاری مقاومتی که تو را از این هم ترازیِ احساسی با انرژیِ قدرتمندِ درونی دور نگه می دارد،از بین برود.واقعا ربطی ندارد به موضوعِ واقعی که از آن عصبانی هستی.ولی احساسش شبیه آن است،چون تو روی آن

متمرکز شده ای.بنابراین از تو می پرسم:فکر می کنی چه اتفاقی افتاد؟تو با تمایل قوی به آن  جا رفتی.می توانی جزئیاتش را بگویی؟  

وین دایر : بله.می توانم جزئیاتِ آن نقطه ای را که گفتم آن جا برگشتم بگویم،چون می خواستم گواهی مرگ اورا ببینم.می خواستم بفهمم آیا او حتی اعتراف می کند که پسری به نام وین  دارد. فقط می خواستم همین را بدانم   .

 آبــراهــام:پس تلخی تو هنوز هم خیلی قوی بود   .

وین دایر : ولی چیزی مرا جلو برد.دو برادر دیگرم هم همین قدر به آن توجه داشتند.مادرمان هیچ وقت درباره ی آن با من صحبت نکرد.فقط گفت عوضی بود.مادرم هیچ وقت از این  جور کلمات استفاده نکرد،جز همان یک بار   .

آبــراهــام: چیزی که تورا جلو می برد،مسیر خوشبختی ات بود.چیزی که تورا جلو می برد،این درک بود که تو زاده نشدی که به دیگری وابسته باشی . نیامدی که از دیگری استفاده کنی که بهانه ی تو برای هم تراز نشدن با آن وجودِ متعالیِ درونت باشد.بنابراین چیزی در آن لحظه اتفاق افتاد که باعث شد بگذاری برود.شاید کهنه شده بود.شاید دیگر بی فایده بود.شاید مسخره بودنش را حس کرده بودی.شاید خیلی طولانی شده بود.یا شاید دکمه ی تنظیم مجدد برای بهبود رادرخود داشت.شاید به تمایلی پی برده بودی که از باورهای قدیمی ات قوی تر بود و فقط یک لحظه آن تمایل،اولویت پیدا کرد.تمایلی که از درون به  وجود آمده بود  .

ما تعدادی کتاب نوشته ایم و در هر کتابی، فرایندهایی هست و هر فرایندی نوشته شده تا کمک تان کند راهی پیدا کنید تا مقاومت را رها کنید.بعضی فرایندها کمک تان می کنند تا مستقیم بروید سراغ نقطه ی مقاومت؛با این حال اگر شاخ به شاخ با آن نقطه ی مقاومت برخورد کنید،شاید بعضی وقت ها مقاومت بدتر بشود،چون آن عادتِ تفکر یا باور،با خودش  انرژی جنبشی دارد  .

بنابراین اتفاقی برای تو می افتد که باعث می شود مقاومتِ انرژی جنبشی را،که مدت های مدید با آن جلو می رفتی،متوقف کنی؛و در یک لحظه ی سرشاری"کسی-که-واقعا-هستی"را حس کنی.آن چه حس می کنی عشقِ نیروی خداوند متعال است که از طریق پدرت جاری شد،پدر غیرجسمانی تو،که روی تو متمرکز شده بود و می خواست که آن را حس کنی .بهترین راه برای ما این است که بگوییم عشق او قوی تر از نفرت تو بود. او تورا در لحظه ی ضعیف بودنت دستگیر کرد،وقتی کینه ی تو کمتر متمرکز بود؛و تو آن را حس

کردی.هیچ پیام بزرگ تری نیست که ما بخواهیم منتقل کنیم.همین است که ما هرروز و  هرروز درباره اش حرف می زنیم  .

مردم درباره ی شفابخشی می پرسند.می خواهند کسی را پیدا کنند که بتواند کمک شان کند و ما می گوییم می دانی،انرژیِ قدرتمندِ درونی تان؛ این انرژی، خوشبختی را همیشه به سوی تان سرازیر می کند.هیچ نیازی نیست کار دیگری بکنید.چون انرژی قدرتمند درونی از قبل،آن کار را انجام داده است.ولی اگر کسی بتواند کمک تان کند تا مقاومت تان را نرم و کم رمق کند،بنابراین شما به نوعی می توانید پذیرای عشق و خوشبختی باشید که جاری می شود.کمی هم ترازی با آن وجودِ متعالی، مسیر خیلی بیشتری را برای سعادت طی می کند.همان طور که گفتی،زندگی را عوض می کند.زندگی به چشم برهم زدنی تغییر می

کند،چون به مسیرِحداقلِ مقاومت برمیگردی؛به عاشقی که خودت هستی.در پشت سرگذاشتن  آن کینه،قدم های بزرگی برمیداری   .

 وین دایر : در طرف دیگر فقط عشق است؟  

 آبــراهــام:بله   .

 وین دایر : فقط عشق؟  

آبــراهــام: بله.فقط عشق.فقط عشق.فقط، فقط، فقط، فقط انرژی خالص و مثبت؛عشق و  شفافیت و شور و اشتیاق.بله  .

 

 تضاد و نقطه ی جذب شما 

 

وین دایر : بعضی وقت ها در صحبت هایم،درباره ی ایده ی کلی دوگانگی یا ثنویت حرف میزنم؛مثل این دنیای فیزیکی که همه اش ثنویت است.بالا/پایین،خوب/بد، مرد/زن ، شرق/غرب   ...

آبــراهــام:این کمکت می کند که متمرکز شوی.اگر ندانی چه نمی خواهی،نمی توانی بفهمی چه می خواهی.ما به این در فرایند خلق و آفرینندگی می گوییم مرحله اول.تضاد،یا چیزی که شما به آن ثنویت یا دوگانگی می گوییم،باعث می شود که به مرحله خواستن برسید. ولی معمولا سبک زندگی بشر چنان است که در حالت تضاد،طلب نمی کند و خواست،انجام نمی دهد و این باعث می شود که از نظر ارتعاشی سردرگم شود.تضاد واقعا لازم است تا کمکتان کند واقعا به خواستن برسید،ولی هیچ وقت نمی خواهید که زندگیتان فقط طلب کردن  و خواستن باشد ولاغیر،یعنی فقط حالت مرحله اول .

وین دایر :  بنابراین وقتی از این ماجرا کنار می کشم،وقتی آخرین نفسم را می کشم و به حالت  غیرفیزیکی در می آیم،آن جا هیچ تضادی وجود ندارد؟  

آبــراهــام : در دنیای غیرفیزیکی و غیرجسمانی،تضاد وجود دارد،ولی از دیدگاه فیزیکی شما،در مقایسه با مقاومتی که به آن عادت کرده اید،آن قدر آرام خواهد بود که تشخیص  دادنی نیست .

 وین دایر :  منظورت از تضاد چیست؟

آبــراهــام: تنوع،تفاوت. دانستن این که چه چیزی را نمی خواهید وبنابراین چه چیزی را می خواهید. این باعث می شود که گلوله های ارتعاشیِ آن چه را که می خواهید،پرتاب  کنید،همان طور که حرفش را زدید   .

سه مرحله در فرایند آفرینندگی وجود دارد. مرحله اول،طلب کردن است و تضاد،کمکتان می کند دقیق به موضوع اشاره کنید. مرحله دوم وقتی اتفاق می افتد که انرژیِ قدرتمند درونی،آن درخواست های ارتعاشی را دریافت می کند و بلافاصله جفتِ ارتعاشی آنها می شود. برای همین است که ما می گوییم "وقتی طلب کنی و بخواهی،بلافاصله داده می شود ."ولی معمولا شکافِ ارتعاشی بزرگی وجود دارد میان چیزی که مردم می طلبند و جایی که معمولا از نظر ارتعاشِ احساسی در آن جا قرار دارند. همان چیزی که قبل تر درباره اش صحبت کردی. درباره احساس بخشیدن پرسیدی،ولی جایی بودی که احساسِ کاملا متفاوتی  داشتی. این همان شکافِ ارتعاشیست که دلیل همه نارضایتی هاست.      

بنابراین،مرحله سوم چیزیست که به آن رخصت می گوییم. جاییست که در آن راهی پیدا می کنید با چیزی که طلب می کنید،همترازیِ ارتعاشی داشته باشید. دورنمای بزرگتر و کلی ترِ چیزها،در واقع،مسیر کمترین مقاومت است. ولی اگر افکاری مثل کینه یا ترس را تمرین کرده باشید،معمولا شبیه مسیر کمترین مقاومت نیست،چون پیدا کردن آن راحت نیست. برای  همین است که در نهایت به غیرجسمانی تبدیل می شوی   .

وقتی بتوانی شکافِ ارتعاشی را، میان آن چه می خواهی و آن چه انرژی قدرتمندِ درونی از قبل پاسخ داده،کنار هم بیاوری،ارتعاش تو در لحظه،در همان نقطه مکانیِ ارتعاشیِ خواستت است،پس می توانی الهام دریافت کنی. پس می توانی شروع کنی به درک جزییات چیزی که  می خواهی    .

اخیرا درباره نقطه جذب تو خیلی زیاد صحبت کرده ایم. اغلب مردم اصلا فکر نمی کنند که دارند علامت می فرستند و اینکه هر چیزی برایشان پیش می آید،در واکنش به علامتیست  که خودشان فرستاده اند. ما به آن نقطه جذب شما می گوییم    .

هیجانات شما نشانگرهای واضحی هستند از ترکیب ارتعاشات احساسی که شما را در مسیرتان در هر زمان جلو می برند.این نشانگرها هم تمایل تان درباره ی آن موضوع را

نشان می دهند و هم باورهای تان درباره ی همان موضوع را. شما سیستم راهنمایی هیجانی دارید که از همه ی هیجانات تشکیل شده؛از ترس و ناامیدی گرفته تا هیجانات کمی بهتر مثل سرماخوردگی و دلزدگی،یا حتی هیجانات بهتری مثل امید وعشق وسرور و قدرشناسی.هرچه هیجانِ احساسی،بهتر باشد،اختلاف فاصله ی ارتعاشی بین فکرِ فعالی که الان دارید و تمایلات تان،کم تر است    .

وقتی هیجانی را حس می کنید،مثل بدخلقی،مثل این است که روی درجه ی احساسی جذب بدخلقی ایستاده اید که باعث می شود تا وقتی روی آن درجه ی احساسی ایستاده اید،احتمال ملاقات با بقیه ی آدم های بدخلق بیش تر شود.درواقع،وقتی در یک روز با آدم های بدخلقِ زیادی ملاقات می کنید،خوب است درک کنید شما روی درجه ی احساسیِ بدخلقی ایستاده اید.این نقطه ی جذبِ شماست و برای همین است که آن ها به سمت تان می آیند.استر می گوید مثل هفت کوتوله هرکدام اسمی دارند.درجه ی بدخلقی و درجه ی خوش خلقی و درجه  ی بداخمی وجود دارد. او الان حدود دویست کوتوله دارد.درجه ی پرخاشگر-منفعل و   ...

درک این نکته می تواند خیلی مفید باشد که هرکسی یک نقطه ی جذب دارد و این که می  تواند کنترلش کند   .

بهترین فرصتِ تو برای کنترل آن،موقعی ست که اولِ صبح از خواب بیدار می شوی.وقت زیادی نمی برد تا نقطه ی جذب تان را عوض کنید؛بیست یا سی یا چهل یا پنجاه روز بدون مقاومت از خواب بیدار شوید و به عمد تمرکز کنید که حالت تان را روی مقاومتِ کمتر حفظ کنید و مقاومتِ کم تر، احساس و تجربه های خیلی متفاوتی برای تان به وجود می آورد.شروع می کنید به دریافت بینش و علائمِ مثبت؛مثلا هیجانات خوب و ایده های خوب  به درون تان جاری می شوند   .

همان طور که استر به صورت آگاهانه تجربه اش کرد و خواست که شخصا مزایای تمرکزِ صبحگاهی اش را ببیند،گفت:"لطفا اسمش را بگذارید مرحله ی چهارم!"وقتی مدام دوروبر آن درجه ی احساسیِ بلندپروازانه باشی و تا موقع صبحانه با آن باشی و از بالای آن نیفتی،بعد تا موقع ناهار با آن بمانی وبعد،همه ی روز را همراه آن بمانی، می توانی ارتباط اتفاقاتی دوست داشتنی که در این روز برای تو افتاده را با ارتعاش بدونِ مقاومت بیرونی که به عمد انجام داده ای،درک کنی.فقط آن موقع می توانی آگاهانه با وجود غیر فیزیکی و غیر جسمانی ات دست به آفرینندگی مشترک بزنی.بنابراین الان داریم دقیقا به قلبِ سوالی می رسیم که درباره ی تجربه ی تضاد در غیر فیزیکی و غیر جسمانی پرسیدی.سوالِ واقعا  خوبی ست  .

خودت را روی این درجه ی احساسی بلندپروازانه ببین،جایی که واقعا حسِ خوبی داری.مدتی روی آن حس بوده ای و شواهدی هست که در تجربه ی زندگی ات اتفاقی می افتد و تایید می کند روی آن درجه ی احساسی هستی.با اشخاص مهربان ملاقات می کنی،ترافیک با تو مهربان تر است؛راحت جای پارک پیدا می کنی؛ و بیش تر از همه،وضوح را احساس می کنی!اصلا سردرگم نیستی.چیزهایی در تجربه ی زندگی ات هستند که در همه ی جهات کار می کنند و می توانی بگویی که تغییر کرده است، همان طور که خودت گفتی.تغییرِ ارتعاشیِ قابل توجهی کرده ای که الان پایدار است،چون آن را  تعمدا انجام داده ای.تمرینش کرده ای و الان مالکش هستی.مال توست    .

ولی الان حتی از این مکان ارتعاشی همترازیِ احساسی  با آن برترینی که می خواهیم،شاید هنوز مشکلاتی،خود را به تو بنمایانند.هنوز تضاد وجود دارد.فرقش این است که حالا مشکل،تورا از درجه ی احساسی جدا نمی کند.برعکس،شبیهِ فرصت به نظر می رسند؛مثل چیزی که جالب است؛چیزی که دوست داری به آن فکر کنی.چیزی نیست که تورا به هم  بریزد یا برتو غلبه کند یا شکستت دهد.حالا تضاد فقط بین گزینه ها یا انتخاب هاست   .

دوست داشتنی ست که درک کنی ارتعاشی هستی و بعد،از قصد به ارتعاشت بپردازی و ببینی همه چیز به ارتعاشی که تو از قصد عرضه می کنی،جواب می دهد.بعد،در لحظاتی  مشتاقانه بیدار شوی،مثل ساعت سه و سیزده دقیقه ی صبح   .

وین دایر : ممکن است به حالتی از عشق برسیم که هیچ تضادی نداشته باشد،شادی بدون هیچ  تضاد؛آن هم وقتی هنوز در این جا به صورت فیزیکی هستیم؟   

آبــراهــام:کسی نمی خواهد این طور باشد،به این دلیل که اگر هم قرار بود تضاد متوقف شود،رشد هم متوقف می شد؛و رشد هم برای جاودانگی ضروری ست.درواقع، بدونِ انتخاب های متفاوت،چیز بیش تری وجود نخواهد داشت و اگر چیز بیش تری نباشد، همه ی  ما نابود می شویم.

 این جا خشونت خیلی زیاد است    

وین دایر : روی سیاره مان خشونت زیادی وجود دارد.قلب من هم،وقتی به بیلوکسی رفتم تا پدرم  را بیابم،پر از خشونت بود    .

آبــراهــام:ولی فرق زیادی وجود دارد بین حالتِ مداومِ احساسِ خشم با هیجانِ ناامیدی.فرق  زیادی ست بین هیجانِ انتقام و هیجانِ عشق یا سرور یا تقدیر.   

ما خیلی بیش تر ترجیح می دهیم که حس انتقام داشته باشیم تا ناامیدی.ترجیح می دهیم انتقام را حس کنیم تا گناه را و ترجیح مان این است که درهم شکسته باشیم تا پرکینه؛و امیدوار  باشیم تا درهم شکسته؛و عشق داشته باشیم تا امید   .

همیشه ممکن است در ارتعاش تان بهبودی به وجود آید و این همان موضوع زندگی همه ی ماست.به خاطر تضادی که تو راهت را از درونش امتحان می کنی،انرژی قدرتمند درونی  به یافتن ارتعاش های بالاتر و بالاتر،خالص تر و خالص تر ادامه می دهد   .

انسان به اشتباه تصور می کند که انرژی قدرتمند درونی دیگر رشد پیدا نمی کند یا انرژی قدرتمند درونی،تمام و کامل است و فقط بشر است که الان برای رسیدن به کمال تلاش می کند.ولی واقعا این طور است که انرژی قدرتمند درونی به ظرفیت های بزرگتر  عشق،توسعه پیدا می کند؛آن هم به این خاطر که زندگی همچنان ادامه دارد   .

وقتی بخش بزرگی از مردم اطراف تان در نفرت گیر کرده اند،شما گلوله های احساسِ اشتیاق را به اطراف پرتاب می کنید و همین، انرژی قدرتمند درونی را به بلندی های جدید می برد.در واقع،به خاطر نفرتی که شما در آن زندگی می کنید،عشق در فضای غیر فیزیکی و غیرجسمانی بیشتر می شود.این همان رشد انرژی قدرتمند درونی ست که ما  درباره اش حرف می زنیم   .

ولی اگر آن موقع با تمایل تازه ی خلق شده،در یک محور از نظر احساسی و ارتعاشی قرار نگرفته باشی،هیچ ارزشی را درک نمی کنی.وقتی آن گلوله ی احساسی،پرتاب شده باشد و تمایل جدید به وجود آمده باشد،انرژی قدرتمند درونی هیچ وقت دوباره به ارتعاش پایین تر برنمی گردد.بنابراین برای این که با این تمایل، دوباره هم تراز شوی،باید به ارتعاش بالاتر  دست پیدا کنی وآن را انجام دهی.منظور ما از درجه ی احساسی بلندپروازانه همین است   .بعضی وقت ها استر به شوخی به ما می گوید:"آبراهام،من در حال و هوای خوبی نیستم و فکر می کنم تو باید ارتعاشت را کم تر کنی تا به من برسد،چون می دانم این هیجان منفی که احساس می کنم برای این است که تو از لحاظ ارتعاشی آن بالا هستی و من از نظر

ارتعاشی این پایین هستم.اگر تو تا جایی که من هستم پایین بیایی،من جدایی را حس نمی  کنم."و ما به او می گوییم:"ما پایین نمی آییم.تو باید بیایی بالا ".

 ویــن دایر: ولی نباید همه بشریت بالا بیاید؟ 

آبــراهــام: بله و همه شما،وقتی به غیرفیزیکی و غیرجسمانی گذار می کنید،این کار را با آن کاری که به آن تجربه ی مرگ می گویید،انجام می دهید.ولی ما فکر نمی کنیم که شما

باید برای خوشحال بودن غارغار کنید یا اداهایی مثل این درآورید.ما می دانیم که شما می  توانید خودتان همترازی ارتعاشِ احساسی را با انرژی قدرتمند درونی تان تمرین کنید.

 آیا مشت می تواند روی خروار اثر بگذارد؟    

ویــن دایر : ولی آیا یکی از ما یا هر دو نفرمان یا تعدادی از ما که نزدیکِ این انرژی قدرتمند  درونی زندگی می کنند،از این محلِ عشقِ خدایی،می تواند روی میلیون ها نفر اثر بگذارد؟ 

آبــراهــام: می تواند،چون کسی که به این انرژی،متصل است، قدرتمندتر از میلیون ها نفر است که به آن وصل نیستند. ولی مهم این است که درک کنی مادرت در آن ارتعاشِ خالص و بالا بود و باز هم نمی توانست توجه تو را جلب کند. در واقع،او انرژی خالص و مثبت بود که همه روز و هر روز، روی تو متمرکز بود،ولی تو باید در فرکانس احساسی درستی  می بودی تا آن را می شنیدی  .

این مسیر انرژیِ قدرتمند درونیست.انرژی قدرتمند درونی درآن فرکانس بالاست،ولی تو باید در مجاورت ارتعاشی باشی تا حسش کنی.تا وقتی حسش نکنی،نمی توانی آن را بفهمی،نمی توانی آن را از کلمات ما بگیری وهیچ کس هم نمی تواند آن را از کلمات تو بگیرد. هیچ چیزی نمی تواند جایگزین تجربه رهاکردنِ مقاومتِ درون بشود،مثل چیزی که برای تو،آن روز،سرِ مزارپدرت اتفاق افتاد. به اندازه کافی کلمه در جهان وجود ندارد که  اتفاقی را که افتاده،توضیح دهد   .

 وین دایر :  دقیقا  .

آبــراهــام: وقتی مقاومت را رها کردی،با انرژیِ قدرتمند درونی و با پدرت در آن  لحظه،همتراز شدی  .

وین دایر :  ماموریت آموزشی من این بوده که به بقیه کمک کنم این را بفهمند.منظورم این است که عمل بخشش،کل زندگی مرا کاملا عوض کرد و روی میلیون ها و میلیون ها نفر اثر  گذاشت .

آبــراهــام: (به شوخی) ولی چی باعث شد که اینقدر طول بکشد که به آن جا برسی؟ اگر همه فقط فکرهایی کنند که احساس بهتری به آن ها می دهد،همه احساس بهتری خواهند

داشت. ولی بعضی وقت ها استر به ما می گوید:"اما آبراهام،درست است.این چیزِ نامطلوب  واقعا اتفاق افتاده.آیا نباید اصلا به آن فکر کنم؟  "

ما به او توضیح می دهیم که چیزهای زیادی هستند که حقیقی هستند و وقتی روی آنها تمرکزمی کنی،احساس خوبی به وجود می آید و چیزهای زیادی هستند که حقیقی هستند و وقتی روی آنها تمرکز می کنی،احساس مصیبت باری دارند.ما درباره این که روی چی تمرکز کنیم،انتخابی عمل می کنیم،چون وقتی روی چیزهای مصیبت بار تمرکز می  کنید،روی لبه خام و زبری قرار دارید،ظاهرا بدون انرژیِ قدرتمند درونی ات. 

البته تو هیچ وقت بدون انرژی قدرتمند درونی ات نیستی؛چون انرژی قدرتمند درونی هیچ وقت ادراکِزندگی از طریق تو را متوقف نمی کند. ولی بعضی وقت ها در فرکانسی ارتعاشی هستی که باعث می شود جلوی ارتعاش انرژی قدرتمند درونی مقاومت کنی،بنابراین مثل این است که از دست رفته ای و بعد،خیلی از ادراک ها را از دست می  دهی و خیلی چیزها هست که تشخیص شان نمی دهی .

وین دایر :  آیا کسی که نزدیک تر به انرژی قدرتمند درونی زندگی می کند،روی خانواده یا  اجتماع اثر می گذارد؟  

 آبــراهــام: بله،قطعا    .

 وین دایر :  این کاری نیست که آبــراهــام می کند؟

آبــراهــام:قطعا.ولی مردم باید آماده باشند.باید در مجاورتِارتعاشی باشند.نمی توانی رادیو را روی فرکانس 98 تنظیم کنی و چیزی بشنوی را بشنوی که روی فرکانس 101 پخش می شود. فرکانس ها باید با هم سازگار باشند.خیلی وقت ها وقتی کارها درست جلو نمی رود،مردم خودشان را سرزنش می کنند،به خودشان توهین می کنند. ما می خواهیم مردم درک کنند که همیشه انتخابِ ارتعاشی وجود دارد و اگر کمی بیشتر تلاش کنند حتما می توانند روی آن کنترل داشته باشند.برای همین است که ما خیلی روی افکارِ اولِ صبح تاکید داریم. فکری کلی پیدا کنید که حس خوبی به شما بدهد و بکوشید روی آن بمانید تا مقداری انرژی جنبشی راه بیفتد.بعد،توجه کنید وقتی این کار را می کنید،آن روز چقدر فرق می  کند.بعد،سی روز این کار را بکنید،می دانید از چه چیزی حرف می زنیم؟ 

 برنامه ریزی قبل از خواب        

وین دایر :  درباره پنج دقیقه آخر قبل از خوابیدن چی؟ معمولا به مردم می گویم  وقتی دارند چرت می زنند،ذهنِ نیمه آگاه شروع می کند به برنامه ریزی و اگر پنج دقیقه قبل از خوابیدن درباره چیزهایی فکر کنید که اشتباه جلو رفته اند و چرا این اتفاق نیفتاد و این هیچ وقت درست نخواهد شد و از نظر مالی در مضیقه هستم و من مریضم و ... این جوری آیا خودتان در حال برنامه ریزی ذهنِ ناخودآگاه تان نیستید؟ به این ترتیب وقتی بیدار می شوید،کائنات تجربه هایی را به شما عرضه می کند که با آن چه آن جا جا گذاشته  اید،هماهنگی داشته باشد   .

 آبــراهــام: بله ما با تو موافقیم     .

بنابراین آن پنج دقیقه آخر،به نظر من این طور است،مثل این است که می خواهی  همه "من هستم"های خودت را آن جا بگذاری.من خوشحالم. من....هستم   .

آبــراهــام: ولی نکته این جاست که اگر روز سختی را گذرانده باشی،نمی توانی در پنج دقیقه آخر طور دیگری باشی.چون کائنات چیزی را که تو می گویی نمی شنود؛کائنات چیزی را می شنود که احساس می کنی.پس بهترین فرصت برای این که واقعا احساس خوبی داشته باشید،بعد از شبی است که انرژیِ جنبشی کم شده؛آن هم بعد از روزی که  انرژی جنبشی زیاد بوده  .

 وین دایر :  خیلی خوب توضیح دادید      .

آبــراهــام: بله.قطعا همیشه بهتر است که مثبت صحبت شود.ولی آیا بعضی وقت ها متوجه نمی شوی که داری با افکار خودت سر و کله می زنی؟ بعضی وقت ها مردم حس می کنند انگار افکارشان  دارند آنها را دنبالِ خود می کشند،نه برعکس. اگر قطاری از افکار منفی دارید،هر چه می توانید آن را به صورت کلی نگرانه ببینید. نه این که درگیر جزئیاتش شوید  که چه بوده و چه شده     .

وین دایر :  دارم فکر می کنم که مثلا قرار است شما هشت ساعت بخوابید و دارید خودتان را در  فکرهایی غوطه ور می کنید که همان موقع ذهن نیمه آگاهتان را از آن پر می کنید . 

آبــراهــام: راستش نه.این چیزیست که ما واقعا می خواهیم درباره اش توضیح بدهیم.قانون جذب و انرژی جنبشیِ قانون جذب،وقتی در ناخودآگاه است،فعال نیست. منطقیست که وقتی از خواب بیدار می شوید و می خواهیددوباره متمرکز شوید،افکار،باورها و گرایش های  افکارتان از همان جایی شروع می شوند که آنها را گذاشته اید ...

ولی با این درک جدید که گفتیم درباره در پیش گرفتن مسیری دیگر که بهتر است،می توانید تغییرش بدهید. کسی یک بار جمله ای عالی به ما گفت؛چون عمدا صبح ها در ارتعاشی با احساس های در اوج از خواب بلند می شود و کاری می کند که در طول روز،احساس موفقیتِ مدام را حفظ کند. می گوید شصت-هفتاد روز است که این کار را می کند. به ما گفت:"الان دارم احساس می کنم افساری مرا به آن نقطه احساس عالی می کشاند.بعضی وقت ها واقعا پایین می روم،ولی مثل طنابِ بانجی جامپینگ است که مرا برمیگرداند بالا." 

ما می گوییم:"این دقیقا همان چیزی است که درباره بخش غیرجسمانی تو می گوییم". به شما افسار زده شده است. شما به این انرژی خالص و مثبت افسار زده شده اید.ولی به اندازه کافی تمرین کرده اید تا در فرکانس بالای خالص نباشید،طنابِ بانجی جامپینگِ شما انگار خارج از حدش کش آمده. الان همی نطور اطراف ارتعاش هایی آویزان هستید که به شما  خدمتی نمی کنند و واقعا آن چیزی نیست که شما هستید    .

ویــن دایر :آیا این مثل فرایندِ شرطی سازی است؟منظورم این است که آیا مثل موقعی ست که کوچک بودیم و به ما می گفتند که چه کار می توانیم بکنیم،چه کار نمی توانیم بکنیم،چه  چیزی ممکن است و چه چیزی ممکن نیست؟  

آبــراهــام:برای آن ها که نمی دانند،بله.برای آن ها که از فرکانسِ پایین تر به ماجرا نگاه می کنند،آن ها که می خواهند برای شکست اجتناب ناپذیری آماده تان کنند که فکر می کنند آن را زندگی خواهید کرد.در روزهای اول،اصلا طرز نگاه آن ها را دوست نخواهید داشت.اوایل،اعتراض خواهید کرد.انرژی قدرتمند درون تو"کسی-که-هستی" را می شناسد و همیشه آن را به یادت می اندازد. به خاطر همین است که بعضی وقت ها بین خوابت،ساعت  سه و سیزده دقیقه،بعضی از آن افکار را تجربه می کنی    .

 روابط والدین-فرزند

وین دایر : شاعری هست به نام ویلیام وردزورث،که می گوید:"تولد ما چیزی نیست جز خواب و  فراموشی...بهشت در کودکی مان نهفته است   ".

آبــراهــام:این فراموشی،طوری ست که شما جزییات،یادتان نمی آید.ولی ارزشمندیِ خودتان یادتان هست.ارزش تان را می دانید.می دانید با قصدی به دنیا آمده اید.برای همین است که وقتی مردم تلاش می کنند چیزی غیر از آن به شما بگویند،اول،قبول نمی کنید حرف شان درست باشد.به مرور،آن ها شرطی تان می کنند تا دیگر به یادش نیاورید،ولی می توانید  دوباره برگردید به آن.فردا صبح شروع کنید   .

وین دایر :  بله.ولی من به همه ی والدینی فکر می کنم که معمولا فرزندان شان را شرطی می  کنند.با این حرف ها که "تو نمی توانی این کار را بکنی"یا"امکان ندارد"یا  ...

آبــراهــام:اگر ما والدین را فقط به یک کار تشویق کنیم،می تواند این باشد که احساس تان را از قصد انتخاب کنید،هم ترازی احساسی تان با"کسی-که-واقعا-هستید"و بعد از آن با فرزندان تان صحبت کنید.نگذارید بعد از کمی صحبت با فرزند،وقتی فهمیدید موضوع از چه قرار است،تازه احساس تان را انتخاب کنید.نگذارید این واقعیت که آن ها بدرفتاری یا  بی احترامی کرده اند،دلیلِ این باشد که احساس بدی داشته باشید    .

درگیر شدن با چیزهای ناخواسته باعث می شود که احساسِ هیجانی ناخواسته را انتخاب کنید.بعضی ها به همین خاطر،تمام عمر متنفر هستند.ولی شما می توانید انتخاب کنید که روی چی متمرکز شوید،چون دل تان می خواهد احساس خوبی داشته باشید و بعد،کلمات الهام شده، آن احساس را دنبال خواهند کرد.یادتان باشد که بقیه هم حالِ درونی دارند.حال درونی شما هرچیزی را که برای تان سوال است،می داند.باعث چرخش در واقعیتِ  ارتعاشی می شود  .

حال درونی تان هرچیزی را که شما می خواهید،می داند،این که الان در کجای ارتباط با محیط اطراف قرار گرفته اید.حال درونی تان می داند که مسیر کم ترین مقاومت برای

رسیدن به علایق تان چیست.بنابراین وقتی شروع می کنید به تمرین انتخابِ مسیری که از  همه کم تر مقاومت دارد،می توانید باعث هدایتِ بقیه هم شوید.   

وین دایر :  آیا نمی توانیم آن را از کودکان بگیریم؟منظورم این است که نمی توانیم از بچه ها  یادش بگیریم؟  

 آبــراهــام:چرا،دور و برشان باشید.آن ها بلدند   .

وین دایر :  بله.من تازگی ها زمان خیلی خوبی را با پسری می گذرانم به اسم جسی.دو سالش  است و  ...

 آبــراهــام:می توانی خِرَدش را حس کنی.  

 وین دایر :  وای خدایا   .

 آبــراهــام:دانسته هایش،عشقش    .

وین دایر :  من واقعا عاشق این پسربچه شده ام.وقتی او را با خودم می برم استخر و با اوتنها ئهستم،به چشم هایش نگاه می کنم و درباره ی جهان از او می پرسم.از او درباره ی انرژی  قدرتمند درونی می پرسم.می گویم:"بیش تر برایم بگو ". 

آبــراهــام:چیزی که می گوید این است:" تو خیلی این حرف ها را گُنده کرده ای"و"وادارم نکن به چیزهایی فکرکنم که نمی خواهم فعلا درباره شان فکرکنم"و"من تازه به این جا آمده ام وتاحالا که واقعا دوستش داشته ام"و"دلم می خواهد همه همان احساسی را به آن داشته باشند که من درباره اش دارم"و"دلم می خواهد این هم ترازی با انرژی قدرتمند درونی را در همه ی روزهای تجربه ی زندگی ام حفظ کنم"و"معاشرت با کسی مثل تو خوب است،کسی که دوباره به همه ی آن متصل شده است.بنابراین تو واقعا حس خوبی به من می دهی.مثل اغلبِ مردم نیستی.تو مثل همانی هستی که می دانم قرار است باشم.برای همین  است که جذب تو شدم."این ها را می گوید   .

وین دایر :  جالب است،آبراهام،چون اولین باری که دیدمش،پنج یا شش ماهه بود و او را تشخیص دادم.موضوع فقط این نبود که پسرِ کوچولویِ بامزه ای بود.خودم را در او  دیدم،مثل بچگی های خودم   .

آبــراهــام:تو طنینِ هم ترازی اش با خودت را حس کردی.درواقع،او تنظیم شده بود،شنیده  بود،روشن بود.ازآن قطع نشده بود.هنوز افسار داشت   .

وین دایر :  او وجد زیادی با خودش آورده است،حتی فکر کردن به او و صورت کوچک و  خندانش خوب اشت   .

آبــراهــام:آدم های جدیدی که به دنیا می آیند،ارزش بالایی به دنیا می آورند.فکر می کنی این جا هستی که به آن ها درس بدهی،ولی درواقع آن ها آمده اند که به شما درس بدهند.آن ها به شما درس می دهند،حیوانات هم درباره ی احساسِ بلندپروازانه به شما درس می دهند.

 به شما می گویند:"شلوغ کاری نکنید   ".

 وین دایر :  و اتفاقا شلوغ کاری می کنیم   .

آبــراهــام:منظوری ندارید. دست شما نیست و وقتی این کار را می کنید،حس خوبی ندارید.هروقت از ارتعاشِ"کسی-که-درواقع هستید"،منحرف می شوید،حس می کنید در مخمصه افتاده اید.اگر بخواهید تمرین کنید که دیگر در مخمصه ی ارتباط تان با انرژی قدرتمند درونی نباشید،چند موضوع را انتخاب کنید که درباره شان مقاومت دارید و درباره  شان وسیع تر فکر کنید و ببینید چه اتفاقی می افتد   .

 وین دایر :  منظورت چیست؟  

آبــراهــام:مثلا بیایید برگردیم عقب.قبل از وقتی که تو سرِ مزارِ پدرت، دوباره هم ترازیِ شگفت انگیزی را با"کسی-که-واقعا-هستی" برقرار کردی.تا وقتی هنوز به خودت سرکوفت می زدی که پدرت نامناسب است و هیچ وقت درست کارنکرده،این فکر از درون،تورا می خورد.ناسازگاری را در بالاترین حدش حس می کردی.نمی خواستی این ناسازگاری را حس کنی،ولی نمی توانستی چیزی را که اتفاق می افتاد،عوض کنی. نمی توانستی داستان هایی را که درباره اش شنیده بودی،تغییر دهی و به نظر نمی رسید بتوانی حست را نسبت  به آن عوض کنی.انرژی جنبشیِ قدرتمندی، درونت بود و احساسش را دوست نداشتی. 

می توانستی موضوع را عوض کنی و درباره ی چیزهایی فکر کنی که احساس بهتری دارند،ولی در چیزِ مهمی مثل رابطه ی والد و فرزند معمولا چنین چیزی پیش می آید.یادآورهای خیلی زیادی در پیرامونت وجود دارد،مثل وقتی که والدین را با فرزندان شان می بینی.بنابراین،حتی اگر برایت مهم باشد که راهی پیدا کنی تا مقاومتِ درونی،کم شود،ولی با حرف هایی مثل این که:"باورم نمی شود چطور توانست ما را بگذارد و برود.باورم نمی شود چطور توانست به ما پشت کند"؛با این نوع افکار،انرژی جنبشیِ  منفی،قوی تر می شود   .

"هیچ وقت حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد.فکر نمی کنم حتی بداند من زنده هستم.فکر نمی کنم اصلا برایش مهم باشم.قطعا بقیه هم برایش مهم نیستند.به مادرم هم اهمیتی  نداد."حالا انرژیِ جنبشی منفی،سرعتِ بیش تری می گیرد. 

افکار بیش تری مثل این شاید به فکرت بزند؛هرچه انرژی جنبشی،سریع تر باشد، احساس بدتری داری.شاید آن قدر انرژی جنبشیِ منفی،قوی  بشود که بتوانی خودت را برای مدتی  طولانی از هم تراز شدن با"کسی-که-واقعا-هستی"، دور نگه داری    .

ولی الان بگذارید بگوییم تو آگاه هستی که نمی خواهی این کار را بکنی.شاید به حرف کسی مثل ما گوش داده ای.پس به خودت می گویی:" فقط می خواهم احساس بهتری راجع به این موضوع داشته باشم و واقعا نمی دانم پدرم چه فکری می کرده است.نمی دانم در دنیای او چه اتفاقی  می افتاد. هیچ کس واقعا برایم توضیح نداد که او چه احساسی داشته.شاید احساس سرخوردگی می کرده. شاید احساس نمی کرده چیزی داشته باشد که بتواند به هرکدام از ما بدهد.شاید احساس می کرده بدونِ او، حال مان بهتر است.واقعا نمی دانم چه حسی داشته.قطعا می دانم که او مسیری برایم فراهم کرده به  سوی این واقعیتِ فضا-زمان یعنی این دنیا.از این خوشحالم. قطعا می دانم اوایل،تضاد زیادی داشتم و فکر می کنم احساس رهایی،بعد از این که خودم را از این مخمصه خلاص کنم،خیلی عالی خواهد بود.اعتقاد  ندارم که انرژی قدرتمند درونی ام از او متنفر است   ".

 وین دایر :  موافقم    .

آبــراهــام:"اعتقاد ندارم که انرژی قدرتمند درونی روی این متمرکز شده باشد که او چه مشکلی دارد.اوه،شاید برای همین است که چنین احساس افتضاحی دارم.چون درباره ی پدرم  با انرژی قدرتمند درونی اختلاف دارم   ".

 وین دایر :  و وقتی از این شکل خارج می شودم؟  

آبــراهــام:دوباره به شکل عقیده ای می شوی که انرژی قدرتمند درونی درباره ی همه چیز  داشته است   .

 وین دایر :  و درباره ی پدرم چطور؟آیا او آن جا خواهد بود؟  

آبــراهــام:درست همان جا.بله،درست همان جا، درست همان جا. و هیچ توضیحی نمی دهد .

به پایانش نگاه نکن؛هیچ پایانی وجود ندارد.فقط آغاز وجود دارد.هیچ وقت به انتهای چیزی  نمی رسی.قانون جذب فقط جزییاتِ بیش تری به تو می دهد.  

وین دایر :  آیا من باید همه ی این تضادها را داشته باشم،همه ی این خشم ها را،برای این که  بتوانم    ...

آبــراهــام:لازم نبود،ولی تو این جوری نمی خواستی.می گفتی:"من جلو خواهم رفت.از پسش برمی آیم.من معلوم هستم و قرار است به افراد زیادی درس بدهم.اکثریت مردم در پَرِقو یا روی درجات احساسی بلندپروازانه به دنیا نیامنده اند.من معلم هستم.می خواهم کتاب  هایی بنویسم که به آن ها کمک کند و نمی توانم چیزی را بنویسم که نمی دانم  "

 دوست عزیز این نسخه از کتاب برای آشنایی و معرفی کتاب به شما بوده است ، نسخه صوتی این کتاب برای شما آماده شده است، کافیست برای تهیه نسخه صوتی این کتاب اینجا کلیک کنید  

دوستان شما این مطالب را نیز مطالعه کرده اند : 

قسمت اول کتاب چگونه بخواهید چگونه برسید 

10 سوالی که افراد موفق از خودشان میپرسند 

صفحه محصولات صوتی رویاهاتوبساز 

  

بخش هایی از کتاب چگونه بخواهید چگونه برسید (قسمت دوم )

به اشتراک بگذارید

امتیاز شما به این مطلب

تعداد امتیازها: 0

نظرات کاربران

شما هم میتوانید نظر خود را در رابطه با این مطلب برای ما ارسال نمایید.

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh

مطالب مرتبط